دست نوشته های جوینده
بهترین تلاش برای بهترین بودن
درباره وبلاگ


محسن الهامیان، مدیر فروشگاه علم بازار ElmBazar.com هستم و در زمینه های علمی (نجوم) فعالیت دارم. من کار گروهی رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم که یکی از بهترین اعضای تیم باشم. سعی می کنم خلاق باشم و کارهایی رو انجام بدم که به پیشرفت خودم، دوستانم، بشریت و آینده کمک کنه!

مدیر وبلاگ : محسن الهامیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

"منم از اینجور خاطره ها زیاد دارم. بذارید یکیش رو براتون تعریف کنم.

یادمه بچه که بودم، زیاد روستا می رفتیم. شبا رو خونه بابابزرگم بودیم. یکی از خونه های روستایی قدیمی، که یک حیاط نسبتا بزرگ داشت. مثل تمام خونه های روستایی دیگه، حیاطش حکم باغ رو داشت. دو طبقه بود و برای خواب همیشه می رفتیم طبقه دوم. آخه هم دید بهتری داشت و هم هوای بهتری.

یادمه یه بار تو حدودای 14 یا 15 سالگیم، با پسرای فامیل کلید خونه باغ بابابزرگ رو گرفته بودیم و رفته بودیم روستا. شب موقع خواب هنوز مشغول صحبت بودیم که یک سری سر و صداهای غیر عادی مدام صحبتمون رو قطع می کرد و هممون رو مشکوک و وادار به تیز کردن گوش ها می کرد. یکی دو بار اول رو نادیده گرفتیم. اما کم کم صداها زیادتر میشد. اونقدری که نمی تونستی بگی چیزی نیست.

دیگه حسابی ترس برمون داشته بود و گوش ها رو تیز کرده بودیم و با هر صدا به خودمون می لرزیدیم. مثلا سعی داشتیم بفهمیم منبع و علت صدا چیه. هنوز داشتیم این تئوری رو پیش خودمون بررسی می کردیم که لابد گربه یا جوجه تیغی هست که داره با وسایلای توی حیاط ور میره، که صدای بعدی نظرمون رو جلب کرد.

اول متوجه نشدیم چیه. اما چند ثانیه بعدش دقیقا شبیه همون صدا تکرار شد. و با همون فاصله زمانی نسبت به صدای قبلی، دوباره تکرار شد! هر سه یا چهار ثانیه یک بار و همه هم یک جور صدا بودن. به صدای پنجم یا شیشم که رسیده بود، فهمیدیم صدا داره نزدیکتر میشه و از همه بدتر هم این بود که صداها داشت از تو راه پله میومددرست زمانی که همه داشتن به نتیجه می رسیدن که چه اتفاقی داره میفته، یکی از پسرخاله هام اون چیزی که تو ذهن همه بود رو گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : یک دیوانه و یک آسمان، آسمان، جبار، خاطره، داستان، شب رصدی، کویر، دیوانه، نجوم، آماتوری،
لینک های مرتبط : یک دیوانه و یک آسمان 2،

       نظرات
دوشنبه 5 تیر 1391
محسن الهامیان

پوفففففففف. حوصلم سر رفت.

من نمی فهمم کی گفت این آتیش رو روشن کنن؟! آخه به اینا هم میشه گفت نجومی؟ کی تو شب رصدی آتیش روشن می کنه ... همه دورش جمع شدن، بعد هم گرمشون شد و خب معلومه نتیجه میشه این ... همه در خواب ناز! اینم شد وضع؟

 

همینطور که مشغول غُر غُر کردن و شکایت از وضعیت هستم، نگاهی به صفحه گوشیم میندازم. تو اون تاریکی سیاه تر از سیاهی کویر، صفحه گوشیم مثل یک نورافکن میدرخشه و نورش چشمام رو اذیت می کنه. یادم باشه بار بعد گذاشتن تلق قرمز روی صفحه گوشیم رو به هیچ وجه فراموش نکنم.

بعد از تنگ کردن چشمها و برگردوندن سر برای چند لحظه، بالاخره می تونم ساعت روی گوشیم رو بخونم ... 01:56 ...

 

مثل همیشه دو نفر باقیمونده پای ابزار، که همچنان مشغول کار هستند، بچه های تیم عکاسی هستند. چندان اشتیاقی به عکاسی احساس نمی کنم و از طرفی هم اصلا دلم نمیاد بخوابم تو همچین شبی. با یکی از بچه های پای ابزار هماهنگ می کنم و از گروه جدا میشم، به قصد خلوت کردن در دل کویر.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : یک دیوانه و یک آسمان، آسمان، جبار، خاطره، داستان، شب رصدی، کویر، دیوانه، نجوم، آماتوری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 3 تیر 1391
محسن الهامیان


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic