دست نوشته های جوینده
بهترین تلاش برای بهترین بودن
درباره وبلاگ


محسن الهامیان، مدیر فروشگاه علم بازار ElmBazar.com هستم و در زمینه های علمی (نجوم) فعالیت دارم. من کار گروهی رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم که یکی از بهترین اعضای تیم باشم. سعی می کنم خلاق باشم و کارهایی رو انجام بدم که به پیشرفت خودم، دوستانم، بشریت و آینده کمک کنه!

مدیر وبلاگ : محسن الهامیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
می روم صدایش می زنم تا در جوابم بگوید "جانم" و به این فکر کنم که این جانم گفتن ها، کاملا بی منظور و تنها از سر دوستی است و آتش بگیرم از غم این فکر. آتش عشقش را که ندارم، آتش غمش را که می توانم داشته باشم!

می نشینم به تماشای یکی از عکس هایش و در خیالم یک همنشینی با او، با تمام جزئیاتش و صحبت هایی که بینمان می گذرد را تصور می کنم. حرارت نفسش، مهر نگاهش و لطافت لبهایش را که ندارم، تصورش را که می توانم داشته باشم!

تصورش را که می توانم داشته باشم!

با بهانه و بی بهانه فرصتی ایجاد می کنم تا حالش را بپرسم، تا او هم از سر ادب حالم را بپرسد و بتوانم خودم را گول بزنم که نگران من است. نگرانی مادام و توجهش را که ندارم، دلخوشی های کوچکی مثل این را که می توانم داشته باشم!

در میان تمام نداشته هایم از او، خود فریبی هایم تنها دارایی من است و به گمانم روزی از سر شدت رفتارهای غلطی که به جبران نداشتن هایم از او در خود پرورش می دهم، به اوج جنون برسم.

© هذیان نوشته های یک محسنک!




نوع مطلب : هذیان‌نوشته‌های یک محسنک، دست نوشته‌های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 12 فروردین 1393
محسن الهامیان
قایقی در طلب موج به دریا پیوست
آب های همچو یاقوت نشانش بگسست

در پی موج به هر سمت که میشد او رفت
همه دریا، همه اقیانوس ها را او گشت

خسته از یافتنش، شد مایوس
با همه درد جهان شد مانوس

گفت کای موج که این رسم وفاست؟
پاسخ آن همه مهرم، تو بگو پس که کجاست؟

عاشقان دگرت نیز چنین می بینند؟
نا امید از دیدنت در گوشه ای می میرند؟

آب هستی ولی از جنس همه سختی ها
از لطافت تو نمی دانی چیزی گویا

می روم وصف تو را در همه جا پخش کنم
درد بی مهری و ظلم و ستمت پخش کنم

قایق کوچک تو رفت و دگر باز نخواهد آمد
به سر عشق تو و فکر تو او باز نخواهد آمد

اگر باید عشق ...

نه سکوت و نه صدایی پس از این دردِ دلش
بشدند عالم و آدم، همه بیمار غمش

صوتی از جانب هر سو برخاست!
همه غمهای دل قایق ما را برداشت

گفت من موج توام، یار توام، معشوقت
گفت غمخوار تو، همراه توام، مجنونت

از همان لحظه اول که به قصدم گشتی
یار من، مالک قلبم گشتی

در تمام سفرت پیش تو بودم یارا
لمس کردم همه خوشحالی تو، غمها را

سعی کردم که خودم را به تو رخ بنمایم
شکل طوفان شدم و بوسه ای بر لعل لبت بنهادم

تو بترسیدی و از مهر من آزرده شدی
بی توانایی درکم، از غم آکنده شدی

در چنین حال، تو بگو پس که کجاست آن همه عشق؟
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق ...!

© هذیان‌نوشته‌های یک محسنک!




نوع مطلب : هذیان‌نوشته‌های یک محسنک، دست نوشته‌های من، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 9 فروردین 1393
محسن الهامیان


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات