تبلیغات
دست نوشته های جوینده - مطالب اسفند 1392
دست نوشته های جوینده
بهترین تلاش برای بهترین بودن,, خوش آمدید,, ممنون میشم من رو در جریان نظراتتون قرار بدید. :)
img img img img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

محسن الهامیان، مدیر فروشگاه علم بازار ElmBazar.com هستم و در زمینه های علمی (نجوم) فعالیت دارم. من کار گروهی رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم که یکی از بهترین اعضای تیم باشم. سعی می کنم خلاق باشم و کارهایی رو انجام بدم که به پیشرفت خودم، دوستانم، بشریت و آینده کمک کنه!
img img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
پنجشنبه 29 اسفند 1392 ساعت 07:30 ب.ظ
بیا برای سالی که می آید، یک اسم انتخاب کنیم و تمام سال را برای آن اسم و علتش زندگی کنیم.
بیا اسمش را بگذاریم "سال محبت" و به هرکه و هرچه دیدیم، محبت کنیم و چراغی که به خانه رواست را به مسجد بدهیم! آنقدر محبت و خوبی کنیم که خودمان را هم یادمان برود.
بیا اسمش را بگذاریم "سال شادی" و به هرکه و هرچه دیدیم، بخندیم! با همه شوخی کنیم و در هر جمعی که وارد شدیم، لودگی کنیم! برویم در خانه ای را بزنیم و فرار کنیم و هزار و یک کار دیگر و از اوج شادی، به شرارت برسیم. بیا حتی به غم هم بخندیم!
بیا اسمش را بگذاریم "سال تنبلی" و هیچ غلطی نکنیم و هیچ **هی نشویم! تا نصف شب بنشینیم پای بازی و فیلم و سریال و تا لنگ ظهر بخوابیم و تا ابتدای شب هم استراحت کنیم. اصلا بیا بشویم انگل جامعه! بیا کمی هم ما ول بگردیم و بقیه فعالیت و تلاش کنند ... گور بابای تمام پیشرفت هایی که در نبود ما صورت نمی گیرد!

بیا اسمش را بگذاریم

بیا اسمش را بگذاریم "سال دوستی" و بشویم رفیق فابریک های یکدیگر. هرجا رفتیم تا فرصتی پیش آمد از یکدیگر در میان جمع تعریف کنیم و مخلصم و چاکرم و ... را تمام نکنیم، تا بالاخره حال همه از این همه تعریف و تمجیدِ بیش از حد به هم بخورد. بیا یکیمان بگوید بریم؟ و دیگری بگوید بریم. بیا بی دلیل و بی مقصد و بی هدف دوست باشیم و دوستی کنیم.
بیا اسمش را بگذاریم "سال عشق" و تصمیم بگیریم در سالی که می آید عاشق یکدیگر باشیم و روی لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و تمام عاشقان جهان را کم کنیم و لحظه لحظه را در هوا و یاد یکدیگر نفس بکشیم. بیا شارژ گوشی هایمان را تمام کنیم و گوشی و سیستمهایمان از این همه صحبت و چت و اس ام اس خسته شوند. بیا یکدیگر را دوست داشته باشیم ... ... ...
خواهش می کنم بیا ...  فرقی نمی کند که اسم سال آینده چیست و چگونه است، فقط می خواهم که با تو باشد ... می خواهم که با تو باشم ... خوب، یا بد!

© هذیان‌نوشته‌های یک محسنک!
جمعه 16 اسفند 1392 ساعت 03:18 ق.ظ
افکار عجیبی در سرم می چرخید. داشتم به این فکر می کردم که اگر اینگونه به دنیا نیامده بودم، سرنوشتم چه میشد. اگر در زمانی، مکانی و شرایطی متفاوت از اینجا به دنیا می آمدم، سرنوشت، کدام چشمه هنر خود را به من نشان میداد؟ انتخاب هایم چی می بودند؟ عاقبتم چه میشد؟

شاید می توانستم یک سرباز جنگ باشم. مثلا در آلمان به دنیا می آمدم و در جوانی در بحبوحه جنگ جهانی دوم قرار می گرفتم. بعد در حمله به روسیه، سردسته گروهی می بودم و عده ای سرباز روسی را اسیر می کردم. شاید کمی با آنها صحبت می کردم و به این نتیجه می رسیدم که آنها هم مثل من نمی خواهند در جریان این جنگ باشند و همه با هم دست به یکی می کردیم و می رفتیم در یک جایی مخفی می شدیم و مدتی تا پایان جنگ در کنار هم می بودیم و پس از پایان جنگ، به سلامت به خانه هایمان بر می گشتیم و به ریش هیتلر و تمام دیگر سوداگران جنگ، می خندیدیم.

شاید می توانستم کودکی باشم که در یک قبیله در زمان انسانهای نخستین به دنیا می آمدم. دشمنان به قبیله ما حمله می کردند و مادرم برای نجاتم مرا با یک طناب از چاه آب روستا آویزان می کرد تا دیده و کشته نشوم. شاید از بخت بدم تیری، شمشیری، ضربه ای، چیزی به طناب میخورد و من به درون چاه می افتادم و خفه میشدم!

سرنوشت بی اهمیت ما ...
چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت 09:34 ب.ظ
من از اینجا نیستم ... از جایی هستم که ساکنانش وقتی از تو دلخور می شوند، می آیند به تو می گویند که آنها را دلخور کرده ای، نه اینکه هی بروند اینور و آنور و با دست تو را نشان بدهند و هی بگویند که او مرا ناراحت کرده است، بدون آنکه بدانی و بتوانی از خودت دفاع کنی. ساکنان سرزمین من، دنبال فرصتی برای اثبات اینکه مورد ظلم قرار گرفته اند و مظلومند نیستند.

من از اینجا نیستم ... از جایی هستم که ساکنانش وقتی حس یا زندگی خوبی دارند، می آیند و برایت تعریف می کنند که روزهای خوبی را پشت سر گذاشته اند و برای تو نیز اینچنین آرزویی دارند. با آنها که هستی، اینطور نیست که فقط از بدبختی حرف بزنند و حتی اگر در اوج خوشبختی هم باشند، باز هم برای جلب توجه دم از بدبختی بزنند. ساکنان سرزمین من، به اینکه گفتن از خوشبختی ها و خوبی های زندگیشان ممکن است حسادت دیگران را برانگیزد یا باعث بشود چشم بخورند، اعتقادی ندارند.

من از اینجا نیستم ...

من از اینجا نیستم ... از جایی هستم که ساکنانش وقتی حسی، محبتی، عشقی به کسی دارند، می روند عشق و محبتشان را با وی تقسیم می کنند. تازه خوبیش این است که طرف مقابل هم استقبال می کند و چون می داند که ساکنان این سرزمین حسی واقعی دارند، قبولش می کند. ساکنان سرزمین من علاقه ای به موش و گربه بازی های مثلا عاشقانه اینجایی ندارند!

من از اینجا نیستم ... اما آنقدر که در بین این مردم زندگی کرده ام، رفتار آنجایی خودم را فراموش کرده ام. اکنون من هم به هنگام دلخوری، قیافه می گیرم و زیر آب می زنم! من هم به هنگام خوشحالی به جای اینکه در هر لحظه از داشتنش لذت ببرم، ثانیه به ثانیه نگرانم و منتظرم که از دستم برود. من دیگر جرات ابراز عشق و علاقه ام را ندارم و مدام به هر چیزی فکر می کنم، جز علاقه ام و ابرازش.
دلم برای مردم سرزمینم تنگ شده است.
من از اینجا نیستم ... اما، دیگر آنجایی نیز نیستم.

دوشنبه 5 اسفند 1392 ساعت 01:46 ب.ظ
بهانه ای برای نوشتن از تو می خواهم. بهانه ای که بتواند یک بار دیگر به تو تلنگر بزند که یکی که هذیان هایش حتی خودش را هم عاصی کرده است، هوای خواستن به سرش زده است ... که تو را می خواهد.
بهانه ای برای کشیدنت می خواهم. یک طراحی سیاه قلم، با ظرافت های زیبایت و عمقی که از سر بد اخلاقی هایت بر می خیزد ... همانها که گاهی لکه سیاهشان بر صفحه طراحی می نشیند و زیباییش را کم می کند.
بهانه ای برای خواندن از تو می خواهم. از آن خواندن ها که همه بگویند احساس را در صدایش می توان دید، شنید و لمس کرد. از آنها که بتواند کــــمی اندوه نداشتنت را برطرف کند ... فقط کــــمی.

بهانه ای می خواهم ...

بهانه ای برای صحبت و ارتباط ...! که صحبت کنیم و من چند جا از زبانم در برود و لو بدهم چیزی را که از گفتنش می ترسم ... که شک کنی که چیزی تغییر کرده است.
بهانه ای برای خواستنت می خواهم. بهانه ای که بتواند تمام کم بودن هایم را بپوشاند و به من جرات خواستنت را بدهد.
بهانه ای اگر به من بدهی، بهانه زندگیم می شوی ...

img