دست نوشته های جوینده
بهترین تلاش برای بهترین بودن
درباره وبلاگ


محسن الهامیان، مدیر فروشگاه علم بازار ElmBazar.com هستم و در زمینه های علمی (نجوم) فعالیت دارم. من کار گروهی رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم که یکی از بهترین اعضای تیم باشم. سعی می کنم خلاق باشم و کارهایی رو انجام بدم که به پیشرفت خودم، دوستانم، بشریت و آینده کمک کنه!

مدیر وبلاگ : محسن الهامیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساعت 3 عصر بود که خبر درگذشت پروفسور گنجی تو یک مکالمه کوتاه بهم رسید!
پیگیری‌ها برای تعیین میزان اعتبار خبر، متاسفانه تایید‌ کننده خبر بودند.

پروفسور رو زیاد نمی‌شناختم. دو سالی هست که تعدادی از دوستان نجومی من درگیر ایجاد یک مکان تحت عنوان "خانه نجوم پروفسور گنجی" در بیرجند هستند. تا حدودی در این مدت در جریان فعالیت‌هاشون بودم. همیشه از کمک های پروفسور تعریف می کردند.
با اینکه منم درگیر کارها بودم، نمی‌دونم چرا هیچ وقت فرصت نشد صحبت خودمونی و نزدیکی با پروفسور داشته باشم و اتفاقا همیشه سر این موضوع با باقی بچه ها بحث داشتم. بازم فرصت از دست رفت. لیاقتش رو نداشتم حتما.

در حاشیه فعالیت ها برای تاسیس خانه نجوم پروفسور گنجی بیرجند(1)

دنیای علم اگرچه با رفتن پروفسور ضربه خورد، اما مطمئنا تنها نشد. چون بسیاری از کسانی که پروفسور رو الگوی خودشون قرار دادند، راه ایشون رو قوی‌تر از قبل ادامه خواهند داد.
امیدوارم بتونیم ادامه‌دهنده راه علمی این عزیز از دست رفته باشیم.
روحش شاد و یادش گرامی ...

دقایقی بعد ... 11:30 شب:
پروفسور از زندگیش استفاده خیلی خوبی کرد. بیشتر از خیلی ها. براش خوشحالم. :)

دقایقی بعد ... 00:54 بامداد:
واکنش ما به مرگ اطرافیانمون گاهی بیش از حد خارج از درک هست. دیدگاه‌ها و حس‌های متفاوتی نسبت به خبر مرگ پروفسور داشتم توی همین 10 ساعتی که خبردار شدم:
ناراحت شدم بابت تاثیرات و کارهایی که کرده بود و می تونست هنوز هم با بودنش داشته باشه ...
خوشحال شدم براش، چون از زندگیش خیلی خیلی خوب استفاده کرد و یادگاری‌هایی بسیاری رو پشت سرش جا گذاشت و "مثل یک انسان خوب" زندگی کرد ...
و الان شدیدا ناراحتم. دقیقا نمی‌دونم چرا. اما حس بدی دارم. کاش هنوز می‌بود ... :(

دوشنبه 1390/05/02 ساعت 13:04:
در تمام این چند روز همیشه این موضوع ذهنم رو مشغول کرده بود. انتظار داشتم پروفسور در آرامش و در حالی که خانواده و دوستان و اطرافیانش در کنارش هستند، در آرامش این دنیا رو ترک کنه. اما ضربه مغزی و ... :(
امروز به همراه چند تا از دوستان نجومی به مراسم خاکسپاری پروفسور رفتم. جمعیت خیلی زیاد بود. اونقدر که اصلا فرصت نزدیک شدن به پیکر پروفسور نبود. مسئولین و افراد بزرگی در مراسم شرکت کرده بودند، که البته برای شخص من حضور اکثر این افراد نتیجه‌ای جز تداعی این عبارت نداشت:
"نوش‌دارو پس از مرگ سهراب ...!"
منتظر فرصتی هستیم تا با همون دوستان نجومی، به دور از این شلوغی‌ها و هیاهوها، دیداری با استاد در خاک خفته داشته باشیم. :(

سه شنبه 1390/05/03 ساعت 01:37 بامداد:
با چند تا از دوستان نجومی برای ساعت 12 شب در آرامگاه پروفسور گنجی قرار گذاشتیم، به این نیت که نیمه شب اونجا خلوت‌تره! آرامگاه پروفسور گنجی در پارکی که به نام خودش هست، به خونم خیلی نزدیکه. ساعت دوازده رسیدم. چیزی که دیدم رو نمیشد باور کرد. در ده یا پانزده دقیقه‌ای که منتظر رسیدن باقی بچه‌ها شدم، حداقل پنجاه نفر اومدن و رفتن و این جریان به همین شکل ادامه داشت. به نظر میومد برخی از مراجعه‌کنندگان، خانواده و وابستگان پروفسور بودند. پس از حضور بچه ها، دسته جمعی به آرامگاه نزدیک شدیم و فاتحه‌ای و ... خداحافظ پروفسور. :(
خیلی مهمه که بتونیم راه علمی پروفسور رو ادامه بدیم. چقدر خوبه که هر انسانی حتی با مرگش هم در اطرافیانش تاثیری مثبت به جا بذاره. پروفسور هم اینطور بود و در من و دوستانم و بسیاری از دوستدارانش اراده‌ای پولادین برای پیشرفت رو به جا گذاشت. امیدواریم بتونیم همواره این اراده پولادین رو در وجودمون حفظ کنیم.


همین و بس ...
=======================
پ.ن:
1. در حاشیه فعالیت‌های مربوط به تاسیس خانه نجوم پروفسور گنجی بیرجند
از راست به چپ: آقای مهدی هاشمی، خانم محبوبه جباری، آقای پروفسور گنجی، آقای مهندس دالکی، آقای خیریه، خانم سحر زنگنه




نوع مطلب : دست نوشته‌های من، 
برچسب ها : پروفسور گنجی، درگذشت، فوت، خانه نجوم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 30 تیر 1391
محسن الهامیان

"منم از اینجور خاطره ها زیاد دارم. بذارید یکیش رو براتون تعریف کنم.

یادمه بچه که بودم، زیاد روستا می رفتیم. شبا رو خونه بابابزرگم بودیم. یکی از خونه های روستایی قدیمی، که یک حیاط نسبتا بزرگ داشت. مثل تمام خونه های روستایی دیگه، حیاطش حکم باغ رو داشت. دو طبقه بود و برای خواب همیشه می رفتیم طبقه دوم. آخه هم دید بهتری داشت و هم هوای بهتری.

یادمه یه بار تو حدودای 14 یا 15 سالگیم، با پسرای فامیل کلید خونه باغ بابابزرگ رو گرفته بودیم و رفته بودیم روستا. شب موقع خواب هنوز مشغول صحبت بودیم که یک سری سر و صداهای غیر عادی مدام صحبتمون رو قطع می کرد و هممون رو مشکوک و وادار به تیز کردن گوش ها می کرد. یکی دو بار اول رو نادیده گرفتیم. اما کم کم صداها زیادتر میشد. اونقدری که نمی تونستی بگی چیزی نیست.

دیگه حسابی ترس برمون داشته بود و گوش ها رو تیز کرده بودیم و با هر صدا به خودمون می لرزیدیم. مثلا سعی داشتیم بفهمیم منبع و علت صدا چیه. هنوز داشتیم این تئوری رو پیش خودمون بررسی می کردیم که لابد گربه یا جوجه تیغی هست که داره با وسایلای توی حیاط ور میره، که صدای بعدی نظرمون رو جلب کرد.

اول متوجه نشدیم چیه. اما چند ثانیه بعدش دقیقا شبیه همون صدا تکرار شد. و با همون فاصله زمانی نسبت به صدای قبلی، دوباره تکرار شد! هر سه یا چهار ثانیه یک بار و همه هم یک جور صدا بودن. به صدای پنجم یا شیشم که رسیده بود، فهمیدیم صدا داره نزدیکتر میشه و از همه بدتر هم این بود که صداها داشت از تو راه پله میومددرست زمانی که همه داشتن به نتیجه می رسیدن که چه اتفاقی داره میفته، یکی از پسرخاله هام اون چیزی که تو ذهن همه بود رو گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : یک دیوانه و یک آسمان، آسمان، جبار، خاطره، داستان، شب رصدی، کویر، دیوانه، نجوم، آماتوری،
لینک های مرتبط : یک دیوانه و یک آسمان 2،

       نظرات
دوشنبه 5 تیر 1391
محسن الهامیان

پوفففففففف. حوصلم سر رفت.

من نمی فهمم کی گفت این آتیش رو روشن کنن؟! آخه به اینا هم میشه گفت نجومی؟ کی تو شب رصدی آتیش روشن می کنه ... همه دورش جمع شدن، بعد هم گرمشون شد و خب معلومه نتیجه میشه این ... همه در خواب ناز! اینم شد وضع؟

 

همینطور که مشغول غُر غُر کردن و شکایت از وضعیت هستم، نگاهی به صفحه گوشیم میندازم. تو اون تاریکی سیاه تر از سیاهی کویر، صفحه گوشیم مثل یک نورافکن میدرخشه و نورش چشمام رو اذیت می کنه. یادم باشه بار بعد گذاشتن تلق قرمز روی صفحه گوشیم رو به هیچ وجه فراموش نکنم.

بعد از تنگ کردن چشمها و برگردوندن سر برای چند لحظه، بالاخره می تونم ساعت روی گوشیم رو بخونم ... 01:56 ...

 

مثل همیشه دو نفر باقیمونده پای ابزار، که همچنان مشغول کار هستند، بچه های تیم عکاسی هستند. چندان اشتیاقی به عکاسی احساس نمی کنم و از طرفی هم اصلا دلم نمیاد بخوابم تو همچین شبی. با یکی از بچه های پای ابزار هماهنگ می کنم و از گروه جدا میشم، به قصد خلوت کردن در دل کویر.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : یک دیوانه و یک آسمان، آسمان، جبار، خاطره، داستان، شب رصدی، کویر، دیوانه، نجوم، آماتوری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 3 تیر 1391
محسن الهامیان


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات