دست نوشته های جوینده
بهترین تلاش برای بهترین بودن
درباره وبلاگ


محسن الهامیان، مدیر فروشگاه علم بازار ElmBazar.com هستم و در زمینه های علمی (نجوم) فعالیت دارم. من کار گروهی رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم که یکی از بهترین اعضای تیم باشم. سعی می کنم خلاق باشم و کارهایی رو انجام بدم که به پیشرفت خودم، دوستانم، بشریت و آینده کمک کنه!

مدیر وبلاگ : محسن الهامیان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 25 خرداد 1391
محسن الهامیان
تازه وقتی از دستش میدی، متوجه عمق فاجعه میشی.
فرصت ها همیشه همینطور بودن. تا وقتی هستند نادیده میگیریمشون. اما به محض اینکه از دستشون میدیم یا کس دیگه ای از اونها استفاده می کنه و نتایج فوق العادشون رو می بینیم، شروع می کنیم به افسوس خوردن برای فرصت از دست رفته.


یادمه دو سه سال پیش (تو ماه رمضون بود اگر اشتباه نکنم)، یک دعوتی داشتیم توی خونه قبلیمون، با تعداد زیاد. بساط پخت غذا تو حیاط همون خونه بود. چلو کباب (جای شما خالی!). من و چند تا از پسرخاله ها توی حیاط دور دیگ کباب وایستاده بودیم و در حال پاتک زدن بعد از شام به غذاها بودیم.

تو اون محله تا دلتون بخواد گربه بود. در اندازه و شکل های مختلف! اون شب هم که مطمئنا بوی کباب به مشام تمام گربه های محله خورده بود و به امید اینکه بتونن دلی از عزا دربیارن، روی دیوار های خونه به صف شده بودند. پسر خاله های محترم هم شروع کردن به انداختن تیکه های کباب برای گربه ها!

هر کدوم از گربه ها تیکه ای از کباب ها رو برمیداشت و راهش رو میگرفت و میرفت. فقط یک گربه مونده بود که در تمام این مدت کباب بهش نرسیده بود. تیکه اول رو انداختن طرفش. اصلا نفهمید کجا افتاد و داشت دنبالش میگشت که یکی از گربه های بزرگ محله اومد و تیکه کباب رو برداشت و رفت. بچه ها تیکه دوم رو انداختن. اما این بار هم ندید و این بار هم همون گربه بزرگ اومد و تیکه کباب رو برداشت و رفت. دفعه سوم هم همین اتفاق تکرار شد! گویا اصلا تیکه های کباب رو نمی دید! از حالت چمشهاش معلوم بود که حتی خودش هم از این قضیه حسابی متعجبه!!!

نتیجه این شد که بعد از یک شور کوتاه در بین بچه ها تصمیم گرفتیم به همچین گربه احمقی سهمی ندیم!




خیلی از ماها (از جمله خود من) حداقل تو بعضی موقعیت ها همینطور هستیم. فرصت ها حضور دارن، اما اونها رو نمی بینیم. یا به این خیال باطل هستیم که اونها از دست نمیرن و میشه سر فرصت به دست آوردشون. هیچ وقت به این فکر نیستیم که شاید یکی دیگه این فرصت ها رو از ما بگیره. شاید یکی دیگه زرنگ تر و سریعتر از ما باشه. شاید اونی که داره فرصت ها رو تقسیم می کنه، تصمیم بگیره دیگه به ما شانس و فرصتی نده!

این فرصت ها میتونن در اشکال متفاوت باشن. فرصت کار، فرصت درآمد، فرصت بودن با کسی، آخرین لحظه های بودن عزیزان، فرصت های درسی و ... و .... و ....!


گاهی ما، همون گربه احمقیم! گاهی حماقت ما حتی خود ما رو هم به تعجب میندازه.
فرصت ها رو ببینیم و اونها رو از دست ندیم. فرصت ها رو ببینیم و احمق به نظر نرسیم!





خوش باشید عزیزان. 




نوع مطلب : دست نوشته‌های من، 
برچسب ها : جوینده، دست نوشته، گربه، احمق، حماقت، فرصت، موقعیت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 11 خرداد 1391
محسن الهامیان


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات