تبلیغات
دست نوشته های جوینده - یک دیوانه و یک آسمان 1
دست نوشته های جوینده
بهترین تلاش برای بهترین بودن,, خوش آمدید,, ممنون میشم من رو در جریان نظراتتون قرار بدید. :)
img img img img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

محسن الهامیان، مدیر فروشگاه علم بازار ElmBazar.com هستم و در زمینه های علمی (نجوم) فعالیت دارم. من کار گروهی رو خیلی دوست دارم و سعی می کنم که یکی از بهترین اعضای تیم باشم. سعی می کنم خلاق باشم و کارهایی رو انجام بدم که به پیشرفت خودم، دوستانم، بشریت و آینده کمک کنه!
img img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
شنبه 3 تیر 1391 ساعت 02:00 ق.ظ

پوفففففففف. حوصلم سر رفت.

من نمی فهمم کی گفت این آتیش رو روشن کنن؟! آخه به اینا هم میشه گفت نجومی؟ کی تو شب رصدی آتیش روشن می کنه ... همه دورش جمع شدن، بعد هم گرمشون شد و خب معلومه نتیجه میشه این ... همه در خواب ناز! اینم شد وضع؟

 

همینطور که مشغول غُر غُر کردن و شکایت از وضعیت هستم، نگاهی به صفحه گوشیم میندازم. تو اون تاریکی سیاه تر از سیاهی کویر، صفحه گوشیم مثل یک نورافکن میدرخشه و نورش چشمام رو اذیت می کنه. یادم باشه بار بعد گذاشتن تلق قرمز روی صفحه گوشیم رو به هیچ وجه فراموش نکنم.

بعد از تنگ کردن چشمها و برگردوندن سر برای چند لحظه، بالاخره می تونم ساعت روی گوشیم رو بخونم ... 01:56 ...

 

مثل همیشه دو نفر باقیمونده پای ابزار، که همچنان مشغول کار هستند، بچه های تیم عکاسی هستند. چندان اشتیاقی به عکاسی احساس نمی کنم و از طرفی هم اصلا دلم نمیاد بخوابم تو همچین شبی. با یکی از بچه های پای ابزار هماهنگ می کنم و از گروه جدا میشم، به قصد خلوت کردن در دل کویر.


پشت به گروه و چادر و آتیش و ابزارمون و تمام جلوه های مصنوعی که با حضورمون در کویر ساختیم می کنم و شروع به حرکت. همینطور که قدم برمیدارم، بیشتر تو سیاهی عمیق شب کویری گم میشم. مثل همیشه نگاهم به افق و دوردست هست و از همین الانش کلی حس های خوب میاد به سراغم. از اون حس هایی که فقط تو همچین شرایطی می تونی تجربشون کنی. زیپ کاپشنم رو تا زیر چونم میکشم بالا و با دو دست کلاهم رو حسابی می کشم تا گوشام رو بپوشونه. حسابی گم میشم وسط انبوه لباسای زمستونی! هنوز چند قدم بیشتر نیست که از حریم آتیش دور شدم و سرما خودش رو با تموم وجود نشون میده. فقط یک نجومی میتونه تو هوای سرد آبان بیاد کویر!

قدمها رو با دقت تمام برمیدارم و سعی می کنم به هر زحمتی هست تو اون تاریکی راه جلوی پام رو ببینم. به نظر میرسه به اندازه کافی دور شده باشم. به پشت سرم که نگاه می کنم، می بینم بیشتر از "به اندازه کافی" دور شدم. گویا تو فکر فرو رفتم و حواسم نبوده چقدر راه رفتم.

 

به لطف آتیشی که بچه ها روشن کرده بودن، هنوز محل چادر مشخص و پیداست. سایه های عجیب و غریب اطراف چادر و حرکت بچه های در حال کار با ابزار، یکی دو دقیقه ای منو مشغول خودش می کنه. اونا وسط دق کویری چادر زدن و من هم مشغول تماشاشون از نزدیک ترین تپه ماسه ای هستم.

هیییییییییییییی ... همزمان با درآوردن یک همچین صدایی، چهار زانو میشینم زمین. یک سر اینور، یک سر اونور. اطرافم رو وارسی می کنم و از امنیت مکانی که در اون هستم مطمئن میشم. اگرچه نمیشه چندان مطمئن بود، اما دل رو به دریا می زنم وسط کویر و صحرای بی انتها و اون کاری رو می کنم که همیشه حس خوبی بهم میده. تماشای آسمون.

 

همونطور که نشستم، دستام رو باز می کنم و خودم رو رها می کنم ... ویژژژژژژژ ... دوب! به پشت میفتم روی تپه ماسه ای که روش نشسته بودم. حالا آسمون بالای سرمه. وسعت دیدم از پایین؛ نوک کفشام، از بالا؛ آسمون بی انتها، از طرفین؛ تا یک زاویه حداقل 210 درجه ای و در وسط هم چادر و آتیش و ...! هیچ جایی به غیر از کویر نمی تونی یک همچین دید وسیعی داشته باشی.

جدا که بی انتهاست. آسمون رو میگم! شروع می کنم به تماشای آسمون و صورت فلکی هاش. همه هستن. اکثر صورت فلکی های زمستونی. در اون بین هم مطمئنا جبار خودنمایی می کنه. یکی از محبوب ترین صورت فلکی های آسمون. البته خودم عقرب رو بیشتر از جبار دوست دارم. واضح تر و زیباتره. تازه افسانه ها میگن جبار رو هم اون کشته و برای همین نصف آسمون با هم فاصله دارن. هر جوری که نگاه کنی، می بینی عقرب خیلی سَر تره!

تو اینجور شب های تاریک کویری، چپ چپ اگر نگاه کنی، میتونی سحابی جبار رو مثل یک هاله محو روی شمشیر جبار ببینی. چپ چپ نگاه کردن که حتما می دونید یعنی چی؟ همون تکنیکی که وقتی میخوای به یک جرم کم نور غیر ستاره ای تو آسمون نگاه کنی، چند درجه اونورترش رو نگاه می کنی، اما حواست هم بهش هست. یک همچین چیزیه. این باعث میشه اون جرم رو بهتر ببینی. بماند که دلایل علمیش چی هست.

اگر عکس های سحابی جبار رو دیده باشید، حتما می دونید که غالبا قرمز رنگه. با خودم میگم حتما این خون شکارهایی هست که شکارچی شکار کرده. البته امیدوارم فقط خون شکارهاش بوده باشه، نه خون یک انسان یا ...! نه، از شکارچی ای که جاش تو آسموناست بعیده!

همینطور وسط خیال پردازی ها، لرزی به بدنم میشینه. دست به سینه میشم و پاهام رو چفت می کنم به هم. نه به نشانه ادب، بلکه برای اینکه بتونم خودم رو گرم تر نگه دارم!

یک سمت شکارچی یک کمان از ستاره هست. آخر نفهمیدم این کمان شکارچی هست که دستشه، یا لاشه گوشت! هر جایی یه چیزی نوشتن برا خودشون. فقط از یک چیز مطمئنم ... اینکه اگر لاشه گوشت باشه، حتما بعد این همه سال فاسد شده! تو دست راستشم که میگن گُرز گرفته. خداییش خیلی مجهز بوده تو زمان خودش ها! گُرز و کمان و شمشیر و ...! مجهز و .. لابُد خطرناک.

بازوی راستشم که محل حضور اون ستاره غول سرخ هست و باز هم سرخ رنگ. با خودم کلنجار میرم که این یکی سرخی مال چی میتونه باشه ... شاید یک نوع جواهر سرخ رنگ رو روی شونش بسته. یا یکی از این بازو بندهایی که قدیما زیاد می بستن. شایدم بی احتیاطی کرده و اون تیکه از لباسشم خونی کرده!

 


این کمربند جبار هم که ... ... ... اوه! یک لحظه به خودم میام و می بینم مدت نسبتا زیادی هست که مشغول خیال پردازی هام با آسمون هستم. با عجله به صفحه گوشیم نگاه می کنم چون این بار چشمام به تاریکی عادت پیدا کرده، حسابی اذیت میشم. سرم رو برمیگردونم و با دست کمی جلوی نور رو می گیرم و ساعت رو نگاه می کنم. 02:35 ...! حسابی دیر کردم.

از سر جام بلند میشم، تیکه تیکه! تیکه تیکه، چون بدنم تو اون سردی هوا کمی گرفته. همینطور که دارم کاملا بلند میشم و لباسام رو می تکونم، به نشانه اعتراض به بدن دردم، انواع بد بیراه های بی فایده رو میگم! و میرم به سمت چادر.

 

به چادر که می رسم، همه چیز سر جاشه. حالا فقط مسئول زیرگروه عکاسی پای ابزار مونده و همچنان مشغول عکاسی. این بار از دیدن آتیش به وجد میام و حسابی استقبال می کنم ازش. واقعا چقدر خوب شد این آتیش رو روشن کردن! دستشون درد نکنه!

پای آتیش که نشستم، به گشت و گذار چند دقیقه پیشم فکر می کنم. حسابی خوش گذشت. همینطور که گرم میشم و چشمام سنگین و کم کم به خواب میرم، به خودم این قول رو میدم که حتما توی شب های رصدی بعدی هم همچین گشتی رو داشته باشم. که حتما از این دیوونه بازی ها در بیارم. حتی تو ورژن های شدیدترش. اصلا خیلی حال ... فکرشم نمی کردم که .... بگذره. چقدر ... ... ...



منتظر ادامه مطلب در شب های رصدی بعدی باشید. :)

نوشته شده توسط: محسن الهامیان (جوینده).

منبع: وبلاگ شخصی من در مرکز گفتگوی منجمان پارسی


نظرات
ارسال نظر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
img